°O°(♥‿♥)شمـــــــیم عشــــق(♥‿♥)°ºO
اینده کتابیست که امروز می نویسیش پس چیزی بنویس که فردا از خواندن ان لذت ببری
کاش چون پاییز بودم (فروغ فرخ زاد) به یک پلک تـــو مـیبخشم تمـــام روز و شبها را بی توخوش نیست دلم بی تو ای محرم راز ببار باران یک زاویه ی بسته ی آغوش بنا کن دنیای ما اندازه ی هم نیست من عاشقِ بارون و گیتارم من روزها تا ظهر می خوابم من هر شب وُ تا صبح بیدارم دنیای ما اندازه ی هم نیست من خیلی وَقتا ساکِتَم، سَردم وقتی که میرَم تو خودم شاید پاییزِ سالِ بعد برگردَم دنیای ما اندازه ی هم نیست می بوسَمِت اما نمی مونم تو دائم از آینده می پُرسی من حال فردامَم نمی دونم تو فکرِ یه آغوشِ محکم باش آغوشِ این دیوونه محکم نیست صدبار گفتم باز یادت رفت دنیای ما اندازه ی هم نیست مادرای رؤيای سبز غنچه ها....مادر ای پرواز نرم قاصدك مادر ای معنای عشق شاهپرك...گونه هايت كاش مهتابی نبود تا دلم در بند بی تابی نبود...ای تمام ناله هايت بی صدا...مادر ای زيبا ترين شعر خدا ........................................................................... تـــرا ستایش می کنــــم ترا که قلب سرشـــار و روح بزرگ ودستان گرم و زندگی پرورت چراغ راه ماست امید و تکیه گاه ما زندگی و هستی ماست تـــرا ستایش میکنــــــم ترا که می بخشایی ومهربانی بی توقعت رانثار میکنی حجت بی اجر و مزدت را تـــــرا ستایش میکنم ترا که می سوزی و میکاهی و برای مهر ورزیدن نه زمان می شناسی، نی مکان و نه پشیمانی را پیشه میکنی تـــرا ستایش میکنم ترا ای مادر پاک ، ای روحانی پاک ای سرچشمهء همه مهربانی ها، همه فدا کاریها و همه از خود گذشتی ها تر ای مادر بخشاینده، ستایش میکنم بخاطر وجودت که صفای آسمان بهار را دارد بخاطر قلبت که گستردگی دریای پاک را دارد و بخاطر دامانت که ما را پروراندو لالایت که نشه خواب را در چشمان ما ریخت و نگران سرنوشتمان نگران خوب و بد نگران خوشحالی و غمها بی پایانمان است ترا ای مادر، ای روحانی مقدس ستایش میکنم و در برابر عظمت روح ودر برابر شکوه رنجهای بی دریغت که هرگز شکوه ای بهمراه ندارد سر تعظیم فرود آورده و میگویم مادر! تو فرشته ای من بغض كردم , آسمان باريد , خاك كوچه ها تر شد زني را مي شناسم من زني را مي شناسم من سرود عشق مي خواند زني را مي شناسم من زني هم زير لب گويد 



کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.
برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,
آفتاب دیدگانم سرد می شد,
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.
وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,
وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,
شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانی
در کنارم قلب عاشق شعله می زد,
در شرار آتش دردی نهانی.
نغمه ی من ...
همچو آواری نسیم پر شکسته
عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.
پیش رویم :
چهره تلخ زمستان جوانی
پشت سر :
آشوب تابستان عشقی ناگهانی
سینه ام :
منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.
کاش چون پاییز بودم


که تسکین میدهد چشمت غم جانسوز تبها را
بخوان! با لهجهات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک نفس پُر کن بـــه هــــم نگذار لبها را
به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحبها را
دلیلِ دلخوشـــیهایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمیفهمم سببها را
بیا اینبار شعرم را به آداب تو میگویم
که دارم یاد مــیگیرم زبان با ادبها را
غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هــر قدم یک دم نگاهــی کن عقبها را
















چه کنم با گل سرخ ؟
چه کنم با گل ناز ؟

تک و تنها چه بگویم به بهار ؟
گر سراغ از تو گرفت چه بگویم به نسیم ؟
گر بهاران پرسد :
« لاله زار تو کجاست » ؟
من پر از عطر خوش هم نفسی
تو چرا تنهائی ؟
غمگسار تو کجاست ؟
من و این سینه تنگ من و پائیز غم آلوده درد
همدمم سایه تنهائی خویش بی بهار رخ یار
تک و تنها چه بگویم چه بگویم به بهار ؟



بی تو ای راحت جان با دل شیدا چه کنم
با جهانی غم و حسرت من تنها چه کنم
عشق و بی تابی من مایه بدنامی توست
با تو پاکیزه تر از گل من رسوا چه کنم
در پی گمشده ای گرد جهان می گردم
ای خدا گر نشد این گم شده پیدا چه کنم
مردمان قطره آبی به کف آرند و خوشند
من که مردم زعطش برلب دریا چه کنم
گرچه امروز مرا نیست زپی فردائی
گرنبندم دل از امروز به فردا چه کنم
روی برتافت زمن آنکه جهان هست
بعد از این گر نکنم پشت به دنیا چه کنم



که دلتنگم....مثال مرده بی رنگم 
ببار باران
کمی آرام....که پاییز هم صدایم شد
که دلتنگی و تنهایی رفیق با وفایم شد 
ببار باران
بزن بر شیشه قلبم....بکوب این شیشه را بشکن
که درد کمتری دارد اگر با دست تو باشد 
ببار باران
که تا اوج نخفتن ها مدام باریدم از یادش
ببار باران
درخت و برگ خوابیدن 
اقاقی....یاس وحشی....کوچه ها روزهاست خشکیدن
ببار باران
جماعت عشق را کشتن 
کلاغا بوته ی سبز وفا را بی صدا خوردن
ولی باران ، تو با من بی وفایی 
توهم تا خانه ی همسایه می باری
و تا من
میشوی یک ابر تو خالی
ببار باران
ببار باران.......که تنهایم

با قاعده ی بازی ِ بی قاعده تا کن 
یک عمر تماشاچی فوتبال تو بودم
یک بار نگاهی به گل ِ دامن ما کن
در كرنر چشمت زده يك چشمهي تكنيك 
دروازهي قلب من و شليك تو... وا كن 
این وقت کشی هات مرا می کشد آخر
بیرون برو از بازی و تجدید قوا کن
مي خواهم ازين خط دفاعي كه كشيدي
هرطور شده بگذرم اين دفعه خطا كن
تعويض که بد نیست ، بيا يوسفم اينبار 
از پشت بكش پيرهنم را... و رها كن 
من ميگذرم از خط دروازه ، ولي تو
فكر گذر از پيچ و خم حاشيه ها كن
شیرینی دل باختن ِ من به تو کم نیست 
هر بیت غزل واره گواه است نگا کن 
یک چند قدم مانده به دیدار نهایی
گل بوسهي آخر بزن و جشن به پا كن 
























![]()

پرهای ِ رفتن نم کشید و عقده ی پرواز بدتر شد
مد شد لباس پركلاغي , بندها در شهر پر بودند 
بالاتر از رنك سياهي . . . رو سياهي ها ميسر شد
سقراط ها در کوچه های فلسفه بی گفتگو ماندند
بازار آگوراست , جام دیگری , آیا مقرر شد ؟
بر هر سپید ِ دفتری ميدانی از جنگ ِ جهالت هاست 
نون والقلم ..... گل واژه های ذهن شاعر شکل ِ خنجر شد
قابیلیان ِ مصلحت با منطق هابیل در جنگند 
تا پرده ها از قصه بالا رفت خون خواه برادر شد
طوفان شد و قران بروي نيزه ها دائم ورق مي خورد 
ما عاصی ِ این عمرو عاصی که در این بیغوله داور شد
چندان حكومت ها نظامي نيست اما انفعالي هست 
معراج , وقتی آخر ِ این پله های گنگ ِ منبر شد
شاید خدا از کعبه هجرت کرد وقتی با دل سنگی
دور حرم گشتیم و روی قبله مان یک سمت دیگر شد
ما در طواف نفس خود هستیم و راه خانه پیدا نیست
سعی صفا و مروه مان, سگ دوزدن های مکرر شد 
برزخ همین دنیاست اینجایی که هضم و باورش سخت است
وقتی زبان کفرو ایمان , هم زمان , الله اکبر شد 


از جمکران و چاه لبریز سخن ها هم دلم پر بود
ما پس كشيديم و زمین بی نامت ای باران چه ابتر شد
کی می شود تا در کویر خشکمان نرگس به بار آید
تا اسم او آمد تمام صفحه از نامش , معطر شد 

![]()


که شوق بال و پر دارد
ولي از بس که پر شور است
دو صد بيم از سفر دارد
که در يک گوشه ي خانه
ميان شستن و پختن
درون آشپزخانه
نگاهش ساده و تنهاست
صدايش خسته و محزون
اميدش در ته فرداست
که مي گويد پشيمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لايق آنست
گريزانم از اين خانه
ولي از خود چنين پرسد
چه کس موهاي طفلم را
پس از من مي زند شانه؟![]()
ادامه مطلب
| Power By:
LoxBlog.Com |
